تبليغاتX
Friendly
Man O To

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 4:40 بعد از ظهر  توسط morteza 

روزی که بود ندیدم....روزی که خواند نشنیدم
روزی دیدم که نبود....روزی شنیدم که نخواند
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 10:20 قبل از ظهر  توسط morteza  | 

خداوندا
از بچگی به من آموختندهمه را دوست بدارم
حال که بزرگ شده ام
و
کسی را دوست می دارم
می گویند:
فراموشش کن
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 10:18 قبل از ظهر  توسط morteza  | 

وقتی که دیگر نبود                             من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت                            من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی‌توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم                          وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم                                 وقتی که او تمام شد
من آغاز کردم
چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مردن
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 10:15 قبل از ظهر  توسط morteza  | 

زندگی چیست ؟ اگر خنده است چرا گریه میكنیم ؟ اگر گریه است چرا خنده میكنیم ؟ اگر مر گ است چرا زندگی می كنیم ؟ اگر زندگی است چرا می میریم ؟ اگه عشق است چرا به آن نمی رسیم ؟ اگه عشق نیست چرا عاشقیم.
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 10:10 قبل از ظهر  توسط morteza  | 

 

مادر ، نگاه خسته و تاريك ات  -  با من هزار گونه سخن دارد

با صد زبان به گوش دلم گويي  -  رنجي كه خاطر تو ز من دارد

دردا كه از غبار كدورت ها  -  ابري به روي ماه تو مي بينم

سوزد چو برق ، خرمن جانم را  -  سوزي كه در نگاه تو مي بينم

چشمي كه پر ز خنده شادي بود  -  تاريك و دردناك و غم آلود است

جز سايه ملال به چشمت نيست  -  آن شعله نگاه ، پر از دود است

آرام خنده مي زني و دانم  -  در سينه ات كشاكش توفان است

لبخند دردناك تو اي مادر  -  سوزنده تر ز اشك يتيمان است

تلخ است اين سخن كه به لب دارم  -  مادر بلاي جان تو ، من بودم

اما تو اي دريغ ، گمان بردي  -  فرزند مهربان تو ، من بودم

چو شعله اي كه شمع به سر دارد  -  دايم ز جسم و جان تو كاهيدم

چون بت تورا شكستم و شرمم باد  -  با آن كه چون خدات پرستيدم

شرمنده ، من به پاي تو مي افتم  -  چون بر دلم ز ريشه گنه باريست

مادر ، بلاي جان تو من بودم  -  اين اعتراف تلخ گنه كاري ست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 9:57 قبل از ظهر  توسط morteza  | 

چو کس با زبان دلم آشنا نیست
                                          چه بهتر که از شکوه خاموش باشم
چو یاری مرا نیست همدرد ، بهتر
                                          که از یاد یاران فراموش باشم

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 4:48 بعد از ظهر  توسط morteza  | 

حرف هایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 4:44 بعد از ظهر  توسط morteza  | 

من چیستم ؟

افسانه ای خموش در‌ آغوش صد فریب

گرد فریب خورده ای از عشوه نسیم

خشمی که خفته در پس هر درد خنده ای

رازی نهفته در دل شب های جنگلی

من چیستم ؟

فریادهای خشم به زنجیر بسته ای …

بهت نگاه خاطره آمیز یک جنون

زهری چکیده از بن دندان صد امید

دشنام زشت  بدکار روزگار

من چیستم ؟

بر جا ز کاروان سبک بار آرزو

خاکستری به راه

گم کرده مرغ دربه دری راه آشیان

اندر شب سیاه

من چیستم ؟

یک لکه ای زننگ به دامان زندگی

وز ننگ زندگانی آلوده دامنی

یک ضحبه ی شکسته به حلقوم بی کسی

راز نگفته ای و سرود نخوانده ای

من چیستم ؟

لبخند پر ملامت پاییزی غروب

در جستجوی شب

یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات

گمنام و بی نشان

در آرزوی سرزدن آفتاب مرگ

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 4:26 بعد از ظهر  توسط morteza  | 

نه...

من دیگر ناله نمی کنم ، قرنها نالیدن بس است

می خواهم فریاد بزنم!

 

اما اگر نتوانستم سکوت می کنم

خاموش بودن بهتر از نالیدن است ...

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 3:39 بعد از ظهر  توسط morteza  | 

پروردگارم ،مهربان من

از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!

در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است

و هر زمزمه ای بانگ عزایی

و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...

در هراس دم می زنم 

در بی قراری زندگی می کنم

و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است

من در این بهشت ،

همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.

"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"

"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"

دردم ، درد "بی کسی" بود

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 3:35 بعد از ظهر  توسط morteza  | 

(( دوست داشتن )) از عشق برتر است . عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي . اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال .

عشق ، بيش تر از غريزه آب ميخورد و هر چه از غريزه سر زند ، بي ارزش است . و دوست داشتن ، از روح طلوع ميكند ، و تا هرجا كه يك روح ارتفاع دارد ، دويت داشتن نيز ،همگام با او اوج ميگيرد .

عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست،وگذر فصل ها و عبور سالها ،بر آن اثر ميگذارد .

اما دوست داشتن در وراي سن زمان و مزاج، زندگي ميكند ، و بر آشيانه بلندش روز و روزگار را دستي نيست .

عشق ، در هر رنگي و سطحي ، با زيبايي محسوس ، در نهان يا آشكار رابطه دارد. اما دوست داشتن ، چنان در روح غرق است ،و گيج و جذب زيبايي هاي روح ، كه زيبايي هاي محسوس را به گونه اي ديگر ميبيند . عشق ، توفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است اما دوست داشتن ، آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت .

عشق با دوري و نزديكي در نوسان است. اگر دوري به طول انجامد،ضعيف ميشود . اگر تماس دوام يابد ، به ابتذال ميكشد و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و ديدارو پرهيز ، زنده و نيرومند ميماند.اما دوست داشتن با اين حالات نا آشنا است ، دنيايش دنياي ديگري است.

عشق ، جوششي يك جانبه است .به معشوق نمي انديشد كه كيست؟ يك ( خود جوشي ذاتي ) است ، و از اين رو هميشه اشتباه ميكند، و در انتخاب به سختي مي لغزد، و يا همواره يك جانبه مي ماند . اما دوست داشتن در روشنايي ريشه ميبندد و رشد ميكند و از اين رو است كه همواره پس از آشنايي پديد مي آيد.

عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشانيِ ( فهميدن و انديشيدن ) نيست اما دوست داشتن ، در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر ميرود، و فهميدن و انديشيدن را از زمين ميكند، و با خود به قله بلند اشراق مي برد.

عشق زيبايي هاي دلخواه را در معشوق مي آفريند و دوست داشتن زيبايي هاي دلخواه را در دوست مي بيند و مي يابد.

عشق ، يك فريب بزرگ و قوي است ، و دوست داشتن يك صداقت راستين و صميمي، بي انتها و مطلق.

عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا كردن .

عشق بينايي را ميگيرد و دوست داشتن ميدهد.

عشق ، خشن است و شديد و در عين حال ناپايدار و نامطمئن و دوست داشتن لطيف است و نرم و در عين حال پايدار و سرشار اطمينان .

عشق همواره با شك آلوده است ، و دوست داشتن سراپا يقين است و شك ناپذير .

از عشق هرچه بيشتر مينوشيم سيراب تر ميشويم و از دوست داشتن هرچه بيشتر تشنه تر . عشق هر چه ديرتر مي پايد كهنه تر مي شود و دوست داشتن نوتر .

عشق نيرويي است در عاشق كه او را به معشوق مي كشاند و دوست داشتن جاذبه اي است در دوست كه دوست را به دوست مي برد.عشق تملك معشوق است و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست .

عشق معشوق را مجهول و گمنام ميخواند تا در انحصار او بماند ، زيرا عشق جلوه اي از خودخواهي و روح تاجرانه يا جانورانه آدمي است و چون خود به بدي خود آگاه است آن را در ديگري كه مي بيند ، از او بيزار ميشود و كينه در بر مي گيرد اما دوست داشتن ، دوست را محبوب و عزيز ميخواهد ، و ميخواهد كه همه دلها آنچه را او از دوست در خود دارد داشته باشند كه دوست داشتن جلوه اي از روح خدايي و فطرت اهورايي آدمي است و چون خود به قداست ماورايي خود بينا است آن را در ديگري كه مي بيند ، ديگري را نيز دوست ميدارد ، و با خود آشنا و خويشاوند مي يابد .

در عشق رقيب منفور است و در دوست داشتن است كه (( هواداران كوي اش را ، چو جان خويشتن دارند)) . حسد ، شاخصه عشق است ، چه ، عشق ، معشوق را طعمه خويش مي بيند، وهمواره در اضطراب است كه ديگري از چنگش نربايد و اگر ربود با هر دو دشمني مي ورزد و معشوق نيز منفور ميگردد ، اما دوست داشتن ايمان است و ايمان يك روح مطلق است ، يك ابديت بي مرز است ، از جنس اين عالم نيست.

عشق ، ريسمان طبيعت است و سركشان را به بند خويش مي آورد ، تا آنچه را آنان ، خود از طبيعت گرفته اند به او باز پس دهند و آنچه مرگ را ستانده است ، به حيله عشق بر جاي نهند كه عشق تاوان ده مرگ است ، اما دوست داشتن عشقي است كه انسان ، دور از چشم طبيعت ، خود مي آفريند ، خود به آن مي رسد ، خود آن را (( انتخاب )) ميكند .

عشق اسارت در دام غريزه است و دوست داشتن آزادي از جبر مزاج ، عشق مامور تن است و دوست داشتن پيغمبر روح .

عشق يك (( اغفال )) بزرگ و نيرومند است تا انسان به زندگي مشغول گردد ، و به روزمرگي ، كه طبيعت سخت آن را دوست مي دارد -  سرگرم شود و دوست داشتن ، زاده وحشت از غربت است ، و خودآگاهي ترس آور آدمي در اين بيگانه بازار زشت  و بيهوده .

عشق ، لذت جستن است و دوست داشتن ، پناه جستن .

عشق غذا خوردن يك گرسنه و دوست داشتن (( هم زباني در سرزمين بيگانه يافتن )) است .

عشق گاه جابه جا ميشود و گاه سرد ميشود و گاه مي سوزاند ، اما دوست داشتن از جاي خويش ، از كنار دوست خويش ، بر نميخيزد . سرد نميشود كه داغ نيست ، نمي سوزاند،كه سوزاننده نيست .

عشق ، رو به جانب خود دارد ، خودخواه است و خودپا و حسود و معشوق را براي خود مي پرستد و مي ستايد اما دوست داشتن رو به جانب دوست دارد ، دوست خواه است و دوست پا و خود را براي دوست مي خواهد ، و او را براي او دوست ميدارد ، و خود در ميانه نيست .

عشق ، اگر پاي عاشق در ميان نباشد ، نيست اما در دوست داشتن جز دوست داشتن و دوست ، سومي وجود ندارد .

عشق به سرعت به كينه و انتقام بدل مي شود و آن هنگامي است كه عاشق ، خود را در ميانه نمي بيند اما از دوست داشتن به آن سو راهي نيست و هرگاه آن كه دوست داشتن را خوب ميداند و خوب احساس ميكند خود را در ميانه نمي بيند، به سرعت و به سادگي ، به فداكاري و ايثاري شگفت و بي شايبه و بزرگ و پرشكوه و ( ابراهيم ) وار بدل مي شود.

آتش عشق در خدا !!! چه كسي به اين پي برده است ؟ آتش عشق در روح خدا ، آتشي كه همه هستي تجلي آن است ، آتش گرم نيست ، آتش داغ نيست ، چرا؟ نيازمندي در آن نيست تلاطم در آن نيست ، نا استواري ، شك ، تزلزل ترديد ، نوسان ، وسواس ،

اضطراب ... نگراني در آن نيست ، اما آتش است ، آتشين تر از هر آتشي . آتشين تر ازهمه آتش ها ، آتشي كه پرتوي يك زبانه اش آفرينش است ، سايه اش آسمان است ،

جلوه اش كاينات است ، گرده خاكستر نازك و اندكش كهكشان است ... چه مي گويم؟!!!

اين است آتش عشق در خدا ! يعني چه ؟ آتش عشق كه اين جوري نيست ... پس اين آتش دوست داشتن است ، آري آتش دوست داشتن است . عجب ؟! من هم مثل همه عارفها و شاعرها حرف مي زنم ! آتش عشق ! آن هم در خدا !؟، نه ، آتش دوست داشتن

است كه داغ نيست سرد نيست ، حرارت ندارد ، چرا ؟ كه نيازمندي ندارد، كه غرض ندارد ، كه رسيدن ندارد ،كه يافتن ندارد ، كه گم كردن ندارد ، كه التهاب و اضطراب

ندارد ، كه تلاطم ندارد ، كه شك و ترديد ندارد ، كه دور و نزديك ندارد ، كه بيم و اميد ندارد ، كه مرگ و حياط ندارد ، كه شدت و ضعف ندارد ، كه انتظار ندارد ، كه ترس و لرز ندارد ، كه تب و تاب ندارد ، كه بازگشت ندارد ، كه توقف ندارد ، كه رفتن ندارد ،

كه نفهميدن ندارد ، كه ضرورت و مصلحت و فايده و اقتضا و اختلاف و تناسب و تضاد

و كفر و شرك و شك و سستي ايمان و هوا و هوس و لذت و آلم ... ندارد ، آتش است ، و نه آتش عشق  ، آتش دوست داشتن

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 3:40 بعد از ظهر  توسط morteza  | 

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد 

                         نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت 

ولی بسیار مشتاقم 

                         که از خاک گلویم سوتکی سازد، 

گلویم سوتکی باشد،بدست کودکی گستاخ و بازیگوش 

                          و او یکریز و پی در پی 

دم گرم و چموش خویش را بر گلویم سخت بفشارد 

                          و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد، 

بدین سان بشکند در من، 

                          سکوت مرگبارم را......... 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 4:49 بعد از ظهر  توسط morteza  | 

هر کسي گمشده اي دارد و خدا گمشده اي داشت
هر کسي دوتاست و خدا يکي بود و يکي چگونه مي توانست باشد؟
هر کسي به اندازه اي که احساسش مي کنند هست
و خدا کسي که احساسش کند نداشت
عظمت ها همواره در جستجوي چشمي است که آن را ببيند
خوبي ها همواره نگران که آن را بفهمد
و زيبايي همواره تشنه دلب است که به او عشق ورزد
و قدرت نيازمند کسي است که در برابرش رام گردد
و غرور در جستجوي غروري است که آن را بشکند
و خدا عظيم بود و خوب و زيبا و پراقتدار و مغرور
اما کسي نداشت
و خدا آفريدگار بود
و چگونه مي توانست نيافريند
زمين را گسترد
و آسمان ها را بر کشيد
کوهها برخواستند و رودها سرازير شدند و درياها آغوش گشودند و طوفان ها برخاست و صاعقه ها در گرفت و باران ها و بارانها و بارانها
گياهان رو ييدند و درختان سر به هم دادند و مراتع سرسبز پديدار گشت و جنگلهاي خرم سر برداشتند، حشرات بال گشودند و پرندگان ناله برداشتند و ماهيانخرد سينه درياها را پر کردند
و قرن ها گذشت و مي گذشت و درختان گونه گون ، گل هاي رنگارنگ و جانوران
<< در آغاز هيچ نبود ، کلمه بود و آن کلمه خدا بود>>!
و خدا يکي بود و جز خدا هيچ نبود
و با نبودن چگونه تونستن بود؟
و خدا بود و با او عدم بود.
و عدم گوش نداشت
حرف هايي هست براي گفتن
که اگر گوشي نبود نمي گوييم
و حرفهايي هست براي نگفتن، حرفهايي که هرگز سربه ابتذال گفتن فرود نمي آورد
حرف هاي خوب و بزرگ و ماورايي همين هايند
و سرمايه هر کسي به اندازه حرفهايي است که براي نگفتن دارد
حرفهاي بي قرار و طاقت فرسا
که همچون زبانه هاي بي تاب آتشند
کلماتش هر يک انفجاري را در دل به بند کشيده اند
اينان در جستجوي مخاطب خويشند
اگر يافتند آرام مي گيرند
و اگر نيافتند روح را از درون به آتش مي کشند و هر لحظه حريق هاي دهشتناک و سوزنده اي دردرون مي افروزند.
و خدا براي نگفتن حرف هاي بسيار داشت
درونش از آنها سرشار بود
و عدم چگونه مي توانست مخاطب او باشد؟
و خدا بود و عدم
جز خدا هيچ نبود
در نبودن نتوانستن بود ، با بودن نتوان بودن
و خدا تنها بود،
هر کسي گمشده اي دارد و خدا گمشده اي داشت.
      

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 4:2 بعد از ظهر  توسط morteza  |